هروقت دیدی تنها شدی بدون خدا همه رو بیرون کرده تا خودت باشی و خودش ...
درباره ما
مرگ بر اسرائیل
مرگ بر آمریکا
نویسندگان
لینک های ویژه
پیوندهای روزانه
آماروبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
دیگر امکانات
>>>
مطالب اخیر وبگاه
نویسنده حامد محمدجان پور در 05:31 ب.ظ | نظرات()

اگر پاهایت نتوانند تو را به ادای نماز ببرند، انتظار نداشته باش که تو را به بهشت ببرند.
قبرها پر است از جوانانی که می خواستند در پیری توبه کنند....



نویسنده حامد محمدجان پور در 05:20 ب.ظ | نظرات()

فرشته یک کودک
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید میگویند فردا شما مرا به زمین می فرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد:از میان بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام او در انتظارتوست و از تو نگهداری خواهد کرد.
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه
اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن وآواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند
خداوند لبخند زد : فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد وشاد خواهی بود
کودک ادامه داد:من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمیدانم؟
خداوند او را نوازش کرد وگفت:فرشته تو زیباترین و شیرینترین کلمه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی
کودک با ناراحتی گفت:وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟
خداوند برای این سوال هم پاسخ داشت

فرشته ات دست هایت را کنار هم می گذارد و به تو یادمی دهد که چگونه دعا کنی
کودک سرش را برگرداند و پرسید :شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند چه کسی از من محا فظت خواهد کرد ؟
فرشته ات از تو موا ظبت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود
کودک با نگرانی ادامه داد:اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود
خداوند لبخند زد وگفت:فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت گر چه من همواره در کنار تو خواهم بود
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد
کودک می دانست که باید بزودی سفرش را آغاز گند او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:
خدایا باید حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگوئید
خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:نام فرشته ات اهمیتی ندارد
براحتی می توانی او را مادر صدا کنی
٠·
و کسانی که می‌گویند: «پروردگارا
از همسران و فرزندانمان مایه روشنی چشم ما قرارده، و ما را برای پرهیزگاران پیشوا گردان!» 

(آری،) آنها هستند که درجات عالی بهشت در برابر شکیبایی شان 
به آنان پاداش داده می‌شود؛ 
و در آن، با تحیّت و سلام روبه رو می‌شوند
در حالی که جاودانه در آن خواهند ماند . . 
چه قرارگاه و محلّ اقامت خوبی

(۷۴ -۷۶ فرقان )

وَالَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَذُرِّیَّاتِنَا قُرَّةَ أَعْیُنٍ وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَامًا ﴿٧٤﴾
أُوْلَئِكَ یُجْزَوْنَ الْغُرْفَةَ بِمَا صَبَرُوا وَیُلَقَّوْنَ فِیهَا تَحِیَّةً وَسَلَامًا ﴿٧٥﴾ 
خَالِدِینَ فِیهَا حَسُنَتْ مُسْتَقَرًّا وَمُقَامًا ﴿٧٦﴾



نویسنده حامد محمدجان پور در 05:15 ب.ظ | نظرات()

شهید علیرضا خاکپور از سرداران شهید «لشکر پنج نصر خراسان» از خطه گلستان، روستای پیرواش، متولد سال ۱۳۴۵، از خانواده ائی روستائی و کشاورز، متاهل، وقتی «سمانه» تنها دخترش، «هشت ماهه» بود؛ علیرضا در ششم اسفند سال «۱۳۶۵»در عملیات «کربلای پنج» مظلومانه شهید شد.

شهید علیرضا خاکپور؛ در دفترچه خاطراتش آورده است:

منطقه ائی چند بار بین ما و عراقی ها، توی شلمچه دست به دست شد. نشسته بودم جلوی سنگر که گنجشکی آمد، چند متری ام روی تل خاکی نشست، بروبر نگاهم می کرد. به یکی از بچه ها که کنارم نشسته بود، گفتم: این گنجشک گرسنه است.

بلند شدم چند دانه نان خشک شده را بردم یک متری اش، ریختم و برگشتم.

نخورد. یکی از بچه ها سنگی به طرفش پرتاب کرد که، گنجشکک من، برو خمپاره می خوری ها، پرید. چرخی زد و دوباره برگشت، همان نقطه نشست.

یکی دیگر از بچه ها سنگی دیگر برداشت، به طرفش پرتاب کرد.
پرید و رفت، چند لحظه بعد، باز دوباره برگشت. همان نقطه نشست.

پریدم داخل سنگر، گفتم: بچه ها سر نیزه، یکی بیلچه آورد، یکی با سر نیزه، زدیم به زمین، چند لحظه بعد، پوتین خون گرفته ائی، پیدا شد، بیشتر کندیم….

نامرد دشمن، چهل و هشت شهید مظلوم بسیجی را یک جا روی هم دفن کرده بودند.



نویسنده حامد محمدجان پور در 05:10 ب.ظ | نظرات()

 

از کتاب‌های درسی آن سال‌ها

عکس صفحه اولشان یادم است

 

که امیدش

به ما دبستانی‌ها بود

 

حالا بزرگ شده‌ایم آقا !

حال امیدتان چطور است ؟



نویسنده حامد محمدجان پور در 05:05 ب.ظ | نظرات()


آقا جان !!!


من آرزوکردم برایت یار باشم

آقا نمی خواهم به دوشت بار باشم.

یک لحظه هم نگذار من بی تو بمانم.

دیگر نمی خواهم پی اغیار باشم.

وقتی طبیب دردهای ناعلاجی،

من نذر کردم تا ابد بیمار باشم



اللهم عجل لولیک الفرج



نویسنده حامد محمدجان پور در 04:59 ب.ظ | نظرات()

تو بهــــــشت تلفن میذارن
از بهشت به تهران 20 تومن
از بهشت به مشهد 30 تومن
از بهشت به اصفهان 50 تومن
از بهشت به مازندران 5 تومن
بقیه میگن چرا مازندران انقدر ارزونه؟ ما اعتراض داریم
مسئول بهشت میگه: حرف نزن ریکــــا .... بهشت به بهشت داخلی حساب بونه :)):))



نویسنده حامد محمدجان پور در 09:24 ق.ظ | نظرات()


مُهری از مِهر علی کنده به یاقوت دلم

از ازل تا به ابـد شُــکر کنم حکــاک را
♥•٠·˙
الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب (ع)

✔ حدیث نوشت:
ﺍﻣﺎﻡ ﺭﺿﺎ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﻣﻲﻓﺮﻣﺎیند:
«ﻣَﺜﻞ ﻣﺆﻣﻨﻴﻦ ﺩﺭ ﻗﺒﻮﻝ ﻭﻟﺎﻳﺖ ﺍﻣﻴﺮﺍﻟﻤﺆﻣﻨﻴﻦ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﺩﺭ ﺭﻭﺯ ﻏﺪﻳﺮ ﺧﻢ ﻣَﺜَﻞ ﻣﻠﺎﺋﻜﻪ ﺩﺭ ﺳﺠﻮﺩﺷﺎﻥ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺣﻀﺮﺕ ﺁﺩﻡ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﺍﺳﺖ، ﻭ ﻣَﺜﻞ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺭﻭﺯ ﻏﺪﻳﺮ ﺍﺯ ﻭﻟﺎﻳﺖ ﺍﻣﻴﺮﺍﻟﻤﺆﻣﻨﻴﻦ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺯﺩﻧﺪ ﻣَﺜﻞ ﺷﻴﻄﺎﻥ ﺍﺳﺖ».

【 «ﻣَﺜَﻞُ ﺍﻟْﻤُﺆْﻣِﻨِﻴﻦَ ﻓﻲ ﻗَﺒُﻮﻟِﻬِﻢْ ﻭِﻟﺎﺀَ ﺃَﻣﻴﺮِﺍﻟْﻤُﺆْﻣِﻨﻴﻦَ ﻋَﻠَﻴْﻪِ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡُ ﻓﻲ ﻳَﻮْﻡِ ﻏَﺪﻳﺮِ ﺧُﻢٍّ ﻛَﻤَﺜَﻞِ ﺍﻟْﻤَﻠﺎﺋِﻜَﺔِ ﻓﻲ ﺳُﺠُﻮﺩِﻫِﻢْ ﻟِﺂﺩَﻡَ، ﻭَ ﻣَﺜَﻞُ ﻣَﻦْ ﺃَﺑﻲ ﻭِﻟﺎﻳَﺔَ ﺃَﻣﻴﺮِﺍﻟْﻤُﺆْﻣِﻨﻴﻦَ ﻋَﻠَﻴْﻪِ السلاﻡُ ﻳَﻮْﻡَ ﺍﻟْﻐَﺪﻳﺮِ ﻣَﺜَﻞُ ﺇِﺑْﻠﻴﺲَ». 】

┘◄ ﻋﻮﺍﻟﻢ 15 ﺹ 224.


نویسنده حامد محمدجان پور در 09:18 ق.ظ | نظرات()



ﺷﻬﯿﺪﯼ ﮐﻪ ﻋﮑﺲ ﯾﮏ ﺯﻥ ﺑﺮ ﺑﺪﻧﺶ ﺧﺎﻟﮑﻮﺑﯽ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ‎‎!

ﭘﻨﻬﺎﻥ ﮐﺎﺭﯼﻫﺎﯼ ﺍﻭ ﺷﮏ ﺑﻌﻀﯽﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻧﮕﯿﺨﺘﻪ ﺑﻮﺩ. ﺟﺰﻭ ﻏﻮﺍﺹﻫﺎﯾﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻧﯿﺮﻭﻫﺎﯼ ﺧﻂ ﺷﮑﻦ ﻭﺍﺭﺩ ﺧﺎﮎ ﺩﺷﻤﻦ ﻣﯽﺷﺪ . 
ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﮐﻪ ﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺖ ﻟﺒﺎﺳﺶ ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﮐﻨﺪ ﻣﯽﺭﻓﺖ ﯾﮏ ﮔﻮﺷﻪ، ﺩﻭﺭ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯽﺩﺍﺩ 
ﺭﻭﺣﯿﻪ ﯼ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﭼﻨﺪﺍﻧﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﺗﺮﺟﯿﺢ ﻣﯽﺩﺍﺩ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﺧﻮﺩﺵ .
ﻣﻦ ﻫﻢ ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﺸﮑﻮﮎ ﺷﺪﻡ ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ، ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﺩﺭ ﺍﯾﻦﺑﺎﺭﻩ ﺳﻮﺍﻝ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﯾﺎ ﺩﺭ ﺻﻮﺭﺕ ﻟﺰﻭﻡ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﻮﺭﺩ ﺑﺎﺯﺭﺳﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﻫﻨﺪ ﺗﺎ ﻧﮑﻨﺪ ﺧﺪﺍﯼ ﻧﺎﮐﺮﺩﻩ، ﻓﺮﺳﺘﻨﺪﻩﺍﯼ ﺭﺍ ﺯﯾﺮ ﻟﺒﺎﺱ ﺧﻮﺩ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﺪ .
ﺁﻥ ﻓﺮﺩ ﻫﻢ ﺑﯽ ﺷﮏ ﺁﺩﻡ ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﮐﻢ ﻫﻮﺷﯽ ﻧﺒﻮﺩ، ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﮕﺎﻩﻫﺎﯼ ﭘﺮﺳﺶ ﮔﺮ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. 
ﯾﮏ ﺷﺐ ﻣﻮﻗﻊ ﺩﻋﺎﯼ ﺗﻮﺳﻞ، ﺻﺪﺍﯼ ﻧﺎﻟﻪﻫﺎﯼ ﺁﻥ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎﻋﺚ ﻗﻄﻊ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺷﺪ . 
ﺍﻭ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺑﯽ ﺧﻮﺩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺣﺮﻑﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺧﻄﺎﺏ ﻣﯽﮐﺮﺩ . ﻣﯽﮔﻔﺖ :
ﺍﯼ ﺧﺪﺍ ! ﻣﻦ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﺍﯾﻦﻫﺎ ﻧﯿﺴﺘﻢ . ﺍﯾﻦﻫﺎ ﻣﻌﺼﻮﻡ ﺍﻧﺪ، ﻭﻟﯽ ﺗﻮ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﺮﺍ ﺑﻬﺘﺮ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﯽ ... ﻣﻦ ﭼﻪ ﺧﺎﮐﯽ ﺭﺍ ﺳﺮﻡ ﮐﻨﻢ؟ ﺍﯼ ﺧﺪﺍ !
ﺳﻌﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺷﯽ ﮐﻪ ﻣﻘﺪﻭﺭ ﺍﺳﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺳﺎﮐﺖ ﮐﻨﻢ. 
ﺣﺎﻟﺶ ﮐﻪ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺷﺪ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺍﺷﮏ ﻫﻨﻮﺯ ﮔﻮﺷﻪ ﯼ ﭼﺸﻤﺶ ﺭﺍ ﺯﯾﻨﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ، ﮔﻔﺖ:
ﺷﻤﺎ ﻣﺮﺍ ﻧﻤﯽﺷﻨﺎﺳﯿﺪ . ﻣﻦ ﺁﺩﻡ ﺑﺪﯼ ﻫﺴﺘﻢ . ﺧﯿﻠﯽ ﮔﻨﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ، ﺣﺎﻻ ﺩﺍﺭﺩ ﻋﻤﻠﯿﺎﺕ ﻣﯽﺷﻮﺩ . ﻣﻦ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﯽﮐﺸﻢ، ﺍﺯ ﻣﻌﻨﻮﯾﺖ ﻭ ﭘﺎﮐﯽ ﺷﻤﺎ ﺷﺮﻣﻨﺪﻩ ﻣﯽﺷﻮﻡ ...
ﮔﻔﺘﻢ : 
ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺗﻮ ﻫﺮ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻩﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ . ﺣﺎﻻ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺍﺳﻼﻡ ﻫﺴﺘﯽ . ﺗﻮ ﺑﻨﺪﻩ ﯼ ﺧﺪﺍﯾﯽ . ﺍﻭ
ﺗﻮﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ﻣﯽﭘﺬﯾﺮﺩ ...
ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﺩﻭﺧﺖ . ﮔﻮﯾﺎ ﺷﺮﻡ ﺩﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﭼﺸﻢ ﻣﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﺪ . 
ﮔﻔﺖ:
ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺷﻤﺎ ﻫﻤﻪﺍﺵ ﺁﺭﺯﻭ ﻣﯽﮐﻨﯿﺪ ﺷﻬﯿﺪ ﺷﻮﯾﺪ، ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﻢ ﭼﻨﯿﻦ ﺁﺭﺯﻭﯾﯽ ﮐﻨﻢ .

ﺗﻌﺠﺐ ﻣﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺷﺪ . ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ :
ﺑﺮﺍﯼ ﭼﻪ؟ ﺩﺭ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﻫﻤﻪ ﺑﺎﺯ ﺍﺳﺖ . ﻓﻘﻂ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﺁﺭﺯﻭ ﮐﺮﺩ .
ﺍﻭ ﺗﻌﺠﺐ ﻣﺎ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﯾﺪ، ﮔﻮﺷﻪ ﯼ ﭘﯿﺮﺍﻫﻨﺶ ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﺯﺩ . ﺍﺯ ﺁﻥ ﭼﻪ ﮐﻪ ﺩﯾﺪﯾﻢ ﯾﮑﻪ ﺧﻮﺭﺩﯾﻢ . ﺗﺼﻮﯾﺮ ﯾﮏﺯﻥ ﺭﻭﯼ ﺗﻦ ﺍﻭ ﺧﺎﻟﮑﻮﺑﯽ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ . 
ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﭼﻪ ﺑﮕﻮﯾﯿﻢ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﮔﻔﺖ :
ﻣﻦ ﺗﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﭼﻨﺪ ﻣﺎﻩ ﭘﯿﺶ ﻫﻤﻪﺵ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻫﻤﯿﻦ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﺑﻮﺩﻡ . ﻣﻦ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ. ﺣﺎﻻ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺷﺮﻣﻨﺪﻩﺍﻡ. ﻣﻦ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﺭﺍ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ، ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪﺵ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﻡ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺷﻬﯿﺪ ﺷﻮﻡ، ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻥ ﭘﯿﮑﺮ ﻣﻦ ﭼﻪ ﺑﺴﺎ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺷﻬﺪﺍ ﺭﺍ ﺯﯾﺮ ﺳﻮﺍﻝ ﺑﺒﺮﻧﺪ. ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﺍﯾﻦﻫﺎ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺑﺪﺗﺮ ﺑﻮﺩﻧﺪ 
ﺑﻐﻀﺶ ﺗﺮﮐﯿﺪ ﻭ ﺯﺩ ﺯﯾﺮﮔﺮﯾﻪ . ﻭﺍﻗﻌﺎً ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﻣﯽﺳﻮﺧﺖ ﻭ ﺍﺷﮏ ﻣﯽﺭﯾﺨﺖ . ﺩﺳﺘﯽ ﺑﻪ ﺷﺎﻧﻪﺍﺵ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ :
ﺑﺮﺍﺩﺭ ﻣﻬﻢ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻧﻈﺮ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺟﻠﺐ ﻧﻤﺎﯾﯿﻢ ﻫﻤﯿﻦ ﻭ ﺑﺲ
ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺩﺭ ﭼﺸﻢ ﺗﮏﺗﮏ ﻣﺎ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪ . ﺁﻫﯽ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺑﭽﻪﻫﺎ ! ﺷﻤﺎ ﺩﻝ ﭘﺎﮐﯽ ﺩﺍﺭﯾﺪ، ﺍﻟﺘﻤﺎﺱﺗﺎﻥ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﺑﺨﻮﺍﻫﯿﺪ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﺎﻗﯽ ﻧﻤﺎﻧﺪ . ﻣﻦﺍﺯ ﺷﻬﺪﺍ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﯽﮐﺸﻢ ... 
ﺁﻥ ﺷﺐ ﮔﺬﺷﺖ . ﺣﺮﻑﻫﺎﯼ ﺍﻭ ﺩﻝ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺁﺗﺶ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ . ﺣﺎﻻ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺍﻭ ﻏﺒﻄﻪ ﻣﯽﺧﻮﺭﺩﯾﻢ . ﺩﻝ ﺑﺎﺻﻔﺎﯾﯽ ﺩﺍﺷﺖ. ﯾﻘﯿﻦ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﮐﻪ ﺍﻭ ﻧﯿﺰ ﮔﻠﭽﯿﻦ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ . ﺧﺪﺍ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺳﻠﯿﻘﻪ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﺩ.
ﺷﺐ ﻋﻤﻠﯿﺎﺕ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﺷﻬﺪﺍﯼ ﻣﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺩﻝ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ . 
ﮔﻠﻮﻟﻪ ﯼ ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ ﺑﻪ ﭘﯿﮑﺮﺵ ﺍﺻﺎﺑﺖ ﮐﺮﺩ . ﺍﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺍﺭﻭﻧﺪ ﻣﺎﻧﺪ .

ﺭﺍﻭﯼ : ﻣﺤﻤﺪ ﺭﻋﯿﺘﯽ / ﺍﺯ ﺭﺯﻣﻨﺪﮔﺎﻥ ﻟﺸﮑﺮ ﻭﯾﮋﻩ 25 ﮐﺮﺑﻼ


نویسنده حامد محمدجان پور در 08:26 ب.ظ | نظرات()

2 داستان کوتاه زیبا از امام علی(ع)

امام علی (ع) می فرماید : گوش کنید با فراغت

توضیح دهید با متانت

بررسی کنید با دقّت

تصمیم بگیرید با عدالت

یک مرد یهودی نزد حضرت علی (ع ) آمد و گفت : یا علی به من عددی بگو که هم نصف و هم ثلث و هم ربع و هم خمس و ... و هم عشر دارد و کامل هم باشد .

امیرالمؤمنین فرمودند : اگر ایام هفته که هفت روز است را در ایام سال که 360 روز است ضرب کنی این عدد که مورد نظر شماست بدست خواهد آمد.

آن مرد یهودی چون حساب کرد دید درست است .

( 2520 = 7 × 360 ) 

504=5÷2520 630=4÷2520 840=3÷2520 1260=2 ÷2520

280=9 ÷2520 315=8÷2520 360=7÷2520 420=6÷2520

252 = 10÷ 2520

..........................................................................................................................

(تقسیم ۱۷ شتر بین سه نفر)

سه نفر در تقسیم هفده شتر با هم نزاع می کردند،اولی مدعی یک دوم ،دومی مدعی یک سوم و سومی مدعی یک نهم آنها بودند وبه هر ترتیب که خواستند شترها را تقسیم کنند که کسری به عمل نیاید نتوانستند. خصومت به نزد حضرت علی(ع) بردند ، حضرت به آنها فرمود :مایل نیستید من یک شتر از مال خودم بر آنها بیفزایم و آنها را بین شما تقسیم کنم ؟ گفتند :بلی ، پس یک شتر بر آنها افزوده شد ومجموعا 18 شتر شدند و آنگاه یک دوم آنها را که 9 شتر باشد به اولی و یک سوم را که 6 شتر باشد به دومی و یک نهم را که 2 شتر باشد به سومی داد و یک شتر باقی مانده را نیز خود یرداشت.


نویسنده حامد محمدجان پور در 08:10 ب.ظ | نظرات()

اگر دعایت مستجاب نشد، برو و گوشه ای بنشین...

یک دل سیر گریه کن...
شاید لازم باشد میان گریه هایت بگویی :
« اللهم اغفر لی الذنوب التی تحبس الدعا»

خدایا! ببخش آن گناهانیم را که دعایم را حبس کرده است...


نویسنده حامد محمدجان پور در 08:07 ب.ظ | نظرات()

قدیم بوی ایمان میدادیم الان ایمانمان بو میدهد!!

قدیم دنبال گمنامی بودیم الان مواظبیم ناممان گم نشود!!
قدیم پشت خاکریز سنگر می گرفتیم الان پشت میز!!
قدیم رو در اتاق می نوشتیم فرماندهی از آن حسین است الان مینویسیم با وضعیت مرتب و با هماهنگی وارد شوید!!
((شهید شوشتری))


نویسنده حامد محمدجان پور در 07:58 ب.ظ | نظرات()
به فرمانده گفت : اگر رمز رو اعلام کردی و توی آب نپریدم، منو هل بده تو آب!

فرمانده : اگه مطمئن نیستی میتونی برگردی.

-نه، سرحرف امام ایستادم فقط میترسم دلم گیر خواهر کوچولوم باشه،

آخه توی یه حادثه خانوادمو از دست دادم، الان هم خواهرم رو سپردم به همسایه ها.

" خوش به حالش از همه زودتر شهید شد"


نویسنده حامد محمدجان پور در 07:42 ب.ظ | نظرات()
◥ بـزرگواری میگفت... ◣
•══════════•

◀ میدانی !
وقتی نگاه میکنـم
به /عـراق ، /افغانستان ، /یمن ،
/مصـر ، /لبـنــان و . . .
تـازه میـفهمم امنیتـــ را
نیـروی نـظامی تضمین نمی کند . . .

میدانی ...
امنیتــ را ♡ولایتـــ فقیـه♥♡ تضمین می کند!
حالا می فهمم که چرا امـام (ره) می گفتــ :

□■■ پشتیبان ولایتـــ فقیـه باشید
تا به مملکتــ شما آسیبــ نرسد . . . ■■■□


نویسنده حامد محمدجان پور در 07:28 ب.ظ | نظرات()

طراحی و کدنویسی قالب : علیرضاحقیقت - ثامن تم

Web Template By : Samentheme.ir

ابزار امتیاز دهی

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات